به یک معنی از گفتن رازش به او لذت میبرد. چقدر ترس برش میدارد!
-
تاریخ: 1398/4/13 ساعت: 8:16
گاهی اوقات نگاه سریعی به آن محیط منزه میانداخت، نگاهی چنان شوخ و دلنواز که بیننده بیم آن داشت که مبادا فتنهای برانگیزد؛ اما پیش از آن که مردی مجال تعجب بیابد یا به خود جرأت دهد، لبهایش به طور جدی
نادرست
-
تاریخ: 1398/4/13 ساعت: 8:16
- دیکی، اتفاق وحشتناکی برایم افتاده.- گمانم حرفت به معنای آن باشد که عاشق مرد نادرستی شدهای. البته چنین چیزی در مورد مردی که درست باشد مصداق ندارد.xa0xa0لیدی ال - رومن گاریxa0xa0
لیدی ال یکباره به تلخی اندیشید: چهجور غرامتی؟
-
تاریخ: 1398/4/13 ساعت: 8:16
با تمام قوا سعی کردم فراموش کنم _کنسرتها، مسابقات، نمایشها، کتابها و مکالمات_ همه چیز را امتحان کردم. اما قلبم هنوز هم سردترین و تنهاترین چیزی بود که در جهان یافت میشد....چیزهایی هست که از دست رفتنشان را هیچ چیزی در دنیا نمیتواند جبران کند.xa0xa0لیدی ال - رومن گاریxa0xa0
اینقدر در طبیعت تنها مانده که تبدیل شده به دو نفر
-
تاریخ: 1398/2/29 ساعت: 13:47
فکر میکنم که مرد به خاطر یک جور جنون تنهایی مدتها بود که خاک دم میکرد و به خودش باورانده بود که دارد قهوه دم میکند. در ذهنم بود که به این قضیه اشاره کنم ولی اینقدر از این کارش شاد بود که دلم نیامد غرورش را بشکنم، من کی بودم که سعی کنم چیزی را که روزها و شبها وقت برده بود تا برایش تبدیل به امر مسلم ش...
احساس رهایی
-
تاریخ: 1398/2/29 ساعت: 13:47
در پاسخ به دلداریاش چهرهای متفکر و مغموم به خود گرفتم ولی حقیقت این بود که چندان از مرگش ناراحت نبودم. حالا که تاب مرده بود دلسوزیام هم مرده بود و دیگر میتوانستم چشماندازی از آیندهای بدون او داشته باشم. حیوان خوب و مهربانی بود ولی همواره بارش بر دوشم سنگینی میکرد؛ برای هم ساخته نشده بودیم.xa0xa0براد...
نقطهی اوج
-
تاریخ: 1398/2/29 ساعت: 13:47
آن لحظه، آن موقعیت در زمان، تا موعد مرگم شادترین لحظهی زندگیام باقی خواهد ماند. بیشازحد خوشحال بودم، طوری که فکر کردم انسان هرگز نباید به این درجه از رضایت برسد، چون آن لحظه باعث شد تمام شادیهایی که پس از آن در زندگیام پیش آمدند در نظرم بیارزش و حقیر جلوه کنند.xa0xa0برادران سیسترز - پاتریک دوویتxa0x...
مهمانی پر از غریبه
-
تاریخ: 1398/2/29 ساعت: 13:47
این درست مثل این میمونه که هر روز تو یه مهمونی بالماسکه شرکت کنی و تو تنها کسی باشی که لباس مبدل تنش نیست، ولی هنوزم ازت انتظار دارن که بدونی کی به کیه.xa0xa0ستون دنیایم باش - جنیفر نیونxa0xa0
فقدان
-
تاریخ: 1398/2/29 ساعت: 13:47
فقدان با آدم همین کار رو میکنه، بدون هیچ اخطاری تو رو میزنه زمین. آدم میتونه تو ماشین باشه، یا سر کلاس، یا تو سینما در حال خندیدن و خوشگذرونی و یهو اینطوریه که انگار یکی مستقیم دستش رو فرو کرده تو زخم آدم و با تمام توان فشارش داده.xa0xa0ستون دنیایم باش - جنیفر نیونxa0xa0
لحظهها
-
تاریخ: 1398/2/29 ساعت: 13:47
هرچند این نکتهی زندگیِ بیرون از خونه است: تو هیچ وقت نمیدونی ممکنه چه اتفاقی بیافته.فکر میکنم اونم این لحظه رو حس میکنه، ولی مطمئن نیستم. بهتره که اونم حسش کنه. بهتره که فقط من اینجا، تنها کسی نباشم که با خودم یه لحظهی خاص دربارهی اون دارم، به جای اینکه همراه اون داشته باشم.xa0xa0ستون دنیایم باش - ج...
همیشگیترین
-
تاریخ: 1398/2/29 ساعت: 13:47
میگن تو لحظهی افتادن، تمام خاطرات از مقابل آدم رد میشن. میتونی تمام چیزهایی که معمولا بهشون فکر نمیکنی یا نمیبینی یا یادت نمیآد رو جلوی چشمت ببینی. برای من، این صورت مادرم بود، خصوصا چشمهاش. یادم نمیآد اونا تو اون لحظه که دیدم چه شکلی بودن، ولی یادم میآد که اونا رو دیدم.xa0xa0ستون دنیایم باش - جنیفر...
بزرگترین لبخند دنیا
-
تاریخ: 1398/2/29 ساعت: 13:47
- داشتم دربارهی چیزی که گفتی فکر میکردم.- من خیلی چیزها میگم، میشه محدودش کنی؟- داشتم دربارهی حرف تو فکر میکردم. این که یه کاری بابت کل این وضعیت «تو ازم خوشت میآد، من ازت خوشم میآد» بکنیم.- م
خورشید چشمات
-
تاریخ: 1398/2/29 ساعت: 13:47
ولی میتونم بهت بگم که چشمهای لیبی چه شکلیاند. اونا شبیه دراز کشیدن تو چمنزار، زیر آسمون، تو یه روز تابستونی هستن. خورشید کورت میکنه، ولی میتونی زمین رو زیرت احساس کنی، پس هر چقدر هم فکر کنی که میتونی پرواز کنی و بری، میدونی که این کار رو نمیکنی. از درون و بیرون گرمی و حتی وقتی قدمزنان دور میشی، میتو...
من پیش از تو
-
تاریخ: 1398/2/29 ساعت: 13:47
xa0- خودت رو گول نزن، وقتی اونم نبود زندگيت خوب بود.- واقعا؟ پس چرا نمیتونم هيچکدوم از اون روزای خوب رو به ياد بيارم؟xa0xa0xa0Goblin - Ep 6 - 2016 Korean Seriesxa0xa0
بازگشت
-
تاریخ: 1397/12/23 ساعت: 6:52
xa0- بگو: من شب به سوی کاترین بازگشتهام.- من شب به سوی کاترین بازگشتهام.- اوه، عزیزم تو برگشتی، نه؟- آره.- من چقدر تو رو دوس دارم، رفتنت چه بد بود. دیگه که نمیری؟- نه. همیشه برمیگردم.xa0xa0وداع با اسلحه - ارنست همینگویxa0xa0
بدتر از جنگ
-
تاریخ: 1397/12/23 ساعت: 6:52
xa0گفتم: من فکر میکنم بهتره صحبت جنگ رو تموم کنیم. اگه یک طرف دست از جنگ بکشه که جنگ تموم نمیشه. اگه ما دست از جنگ بکشیم، تازه بدتر میشه.پاسینی با لحنی جدی گفت: دیگه بدتر از این نمیشه. هیچچیزی بدتر از جنگ نیست.- شکست بدتره.پاسینی باز هم جدی گفت: من باور نمیکنم. مگه شکست چیه؟ آدم میره خونهش.- میان دن...
همقطارای قدیمی
-
تاریخ: 1397/12/23 ساعت: 6:52
xa0- دختر مخترا چطورن؟- از دختر مخترا خبری نیس. حالا دو هفتهاس که هیچ عوضشون نکردن. من دیگه نمیرم اونجا. اصلا قبیحه. دختر نیستن که. مثل همقطارای قدیمی آدم میمونن.- اصلا نمیری؟- چرا. فقط میرم ببینم چیز تازهای آوردن یا نه. یه سری میزنم. همه سراغ تو رو میگیرن. واقعا قباحت داره که اینا اینقد بمونن که با...
شعر
-
تاریخ: 1397/12/23 ساعت: 6:52
xa0xa0ابیات بالا را به چشم شعر نگاه کنید، زیرا شعر هر چه باشد یاوه است و آنچه را که گفتن آن به نثر گستاخی است موجه مینماید.xa0xa0شیاطین (تسخیرشدگان) - فئودور داستایوفسکیxa0xa0
و ترس از دشمن احساس کینه را نیز نسبت به او زایل میکند
-
تاریخ: 1397/12/23 ساعت: 6:52
xa0xa0شاتوف روی یک صندلی در گوشهای نشست و کف دو دستش را روی زانوان تکیه داد و به آرامی گفت: «آدمهای کاغذی! فکرهاشان همه چاکرمآبانه است. هیچ اصالتی ندارد.»اندکی ساکت ماند و بعد ادامه داد: «کینه هم در کار
آزمون روانی جوانی دلزده و از همه چیز بیزار :)
-
تاریخ: 1397/12/23 ساعت: 6:52
xa0xa0شما به عمد یک موجود بینوا و یک عاجز سراپا رسوا را برای بررسیتان انتخاب کردهاید، زن کتکخوری را که بدنش سراپا کبود است، و تازه میدانید که این بیچاره از عشق مضحکش به شما میمیرد و با این حال فریبش میدهید فقط برای اینکه ببینید کارش به کجا میکشد.xa0شیاطین (تسخیرشدگان) - فئودور داستایوفسکیxa0xa0
شرور دوستداشتنی :)
-
تاریخ: 1397/12/23 ساعت: 6:52
اما این کارها لذتی نصیبش نمیکرد. به این کارها، چنانکه به ضرورتی نامطبوع با تنبلی و بیمیلی و حتی از روی ملال تسلیم میشد....شرارت او شاید از شرارت هر دوی آنها روی هم نیز بیشتر بود، اما شرارت او سرد بود و آرام و اگر بشود شرارت را به این صفت وصف کرد میتوان گفت که شرارتی خردمندانه بود، یعنی زشتترین و نفر...