مارگو گفت: «عجب بلایی سر کاغذهات آوردن!» لری لحظه ای خیره به مارگو نگریست و آه عمیقی کشید. سرانجام گفت: «واقعا چه ذکاوتی به خرج دادی. تو رو برای این آفریدن که یک فاجعه و رو به مبتذلترین شکل جمع بندی و کنی. چقدر به قدرت بیان فصیح تو در یک لحظه ی سرنوشتساز حسرت می خورم.»