داو آخر

متن مرتبط با «عکس ادم های شبیه به هم» در سایت داو آخر نوشته شده است

در واژگان امرنس، «سیرک» به معنی مصیبتهای ملی بود

  • نیلوبلاگ

    اگر اختیار داشت جوانان سال 1848 را توی زندان حبس میکرد و برایشان نطق میکرد: شعار دادن بس است، ادبیات به چه درد میخورد، بروید برای خودتان یک کار بهدردبخور پیدا کنید. دوست نداشت پای سخنرانیهای انقلابی بنشیند، وگرنه با تکتکشان درمیافتاد. زود باشید از کافهها بزنید بیرون و توی مزرعهها و کارخانهها تن به کار بدهید.در - ماگدا سابو...

    ادامه مطلب
  • چیزی شبیه مردن

  • نیلوبلاگ

    البته آدم به این راحتی نمیمیرد، اما اینطور بگویم، چیزی شبیه مردن بود. بعدش اتفاقاتی که از سر میگذراندی از تو چنان آدم زیرکی میسازد که آرزو میکنی ای کاش دوباره میتوانستی خنگ باشی، خنگِ بهتماممعنا....همهشان لحظهی خطر را میشناسند و ضمناً میفهمند قرار است بمیرند [...] ولی اصلا لازم نیست برای هیچکدام دلت بسوزد. گرفتن جانشان مهربانانهتر از این است که ولشان کنی تا با همهی خطرهایی که وجود دارد ولگرد بشوند.در - ماگدا سابو...

    ادامه مطلب
  • اگر عاشقش میبودی، او باید مهمترین کس زندگیات میبود

  • نیلوبلاگ

    تو برای هزاران چیزی که بلدی آموزش دیدهای، ولی نمیدانی آن چیزی که واقعا اهمیت دارد چیست. نمیبینی که سعیات برای مسحورکردنم فایدهای ندارد؟ من هیچکسی را نمیخواهم، مگر اینکه تمام و کمال مال من باشد. ولی تو میخواهی همه را توی جعبهای بگذاری و هروقت لازمشان داشتی بیرونشان بکشی: این دوستدخترم است، این پسرعموم و این مادرخواندهی پیرم. این عشقم است، این دکترم است و این گل خشکیدهی لای کتاب از جزایر رُدس آمده....در - ماگدا سابو...

    ادامه مطلب
  • من به تو چیزی پیشکش کردم، تو هم قبولش کردی.

  • نیلوبلاگ

    یادت نرود که تو را به جایی راه دادم که هیچوقت هیچکس را راه ندادهام. بهجز این چیزی ندارم که به تو بدهم، چون در خودم چیزی ندارم....در - ماگدا سابو...

    ادامه مطلب
  • زیبایی بیاهمیت

  • نیلوبلاگ

    اودت به نظرش البته نه بیبهره از زیبایی، اما دارای گونهای زیبایی رسید که برایش بیاهمیت بود، هیچ میلی در او برنمیانگیخت، حتی مایهی گونهای چندش فیزیکی در او میشد، از آن زنانی که برای هر دسته از مردان متفاوتاند اما برای همه وجود دارند، و متضاد نوع زنیاند که آنان میپویند.در جستجوی زمان از دست رفته 1 - طرف خانه سوان - مارسل پروست...

    ادامه مطلب
  • از آنجا که ترانهاش را از بریم، و کلمه کلمه به دل سپردهایم

  • نیلوبلاگ

    در گذشته آرزو میکردیم دل زنی را که عاشقش بودیم به دست آریم، بعدها، همین حس که دل زنی با ماست میتواند برای عاشق کردنمان به او بس باشد....در این دورهی زندگی، پیشتر چندباری دچار عشق شدهایم؛ و او دی...

    ادامه مطلب
  • بازماندهای از معصومیت دوران کودکی

  • نیلوبلاگ

    نوکزبانی حرف میزد و این دلنشین بود، چون حس میکردی بیش از آن که عیب زبانش باشد حُسن سرشتش است، مانند بازماندهای از معصومیت دوران کودکی که هرگز از دست نداده باشد. هر کدام از حروف بیصدایی که نمیتوانست به زبان بیاورد پنداری بدیای بود که از دستش برنمیآمد.در جستجوی زمان از دست رفته 1 - طرف خانه سوان - مارسل پروست...

    ادامه مطلب
  • خیالپردازی در مورد آینده هم یه جور نوستالژی به حساب میآد

  • نیلوبلاگ

    همهی عمرت رو توی مسیر پرپیچوخم یه لابیرنت گیر افتادی و به این فکر میکنی که چطور یه روز ازش فرار میکنی و اینکه چقدر اون روز قشنگ خواهد بود و با خودت فکر میکنی که فکر آینده باعث میشه که بتونی ادا...

    ادامه مطلب
  • بچههای دیگر با همهی نقایصی که داشتند، هیچکدامشان نمردند

  • نیلوبلاگ

    همهی شب، در سکوت، احساس میکردم که از فرط وحشت نمیتوانم حرکت کنم. حالا دیگر چه چیز ترسناکی وجود داشت که بخواهم بابتش وحشتزده باشم؟ بدترین اتفاق پیش آمده بود. او مرده بود. او که قول داده بود که بعدا...

    ادامه مطلب
  • خوابهای طلایی

  • نیلوبلاگ

    خوابهای طلایی یه مرد، رویاهای از دست رفتهی بیداریشه.شهرزاد - حسن فتحی - فصل دوم قسمت 8...

    ادامه مطلب
  • آدمهای خودخواه

  • نیلوبلاگ

    فرنگیس هم مانند همهی آدمهای خودخواه وقتی ذلیل میشد، رقت انسان را برمیانگیخت، اینها فقط در اوج فرمانروایی میتوانند بزرگ جلوه کنند. وقتی ضربتی خوردند، ذلیل و بیچاره میشوند.چشمهایش - بزرگ علوی...

    ادامه مطلب
  • ای تو بهانه...

  • نیلوبلاگ

    هر کس دیگر چنین کاری کرده بود تا آخر عمر از او به دل میگرفتم ولی در مورد معین.. نیازی نبود که کسی به من یادآوری کند بخشیدنش چقدر راحتتر از نبخشیدنش است...باران - لیلی نیکزاد...

    ادامه مطلب
  • ناگزیر، آدمی میباید که به خود بگوید میفهمد

  • نیلوبلاگ

    و من جیغکشان گفتم: «وای، خدایا _ زندگی! کیست که بتواند یک دقیقهی آن را درک کند؟»کاسل گفت: «زور بیخودی نزن. فقط وانمود کن میفهمی.»از هم وا رفتم. گفتم: «این که گفتین – این نصیحت خوبیه.»گهوارهی گربه – کرت ونهگات...

    ادامه مطلب
  • شخصیت افسانهای

  • نیلوبلاگ

    در کومبره یک آدم «ناشناس» موجودی به همان اندازه باورنکردنی بود که خدایی اساطیری، و به راستی کسی به یاد نمیآورد که در هر بار که در کوچهی سنت اسپری یا در میدان شهر واقعهی شگرفاشگرف ظهور غریبهای اتفاق افتاده بود، پژروهشهای دقیق بعدی سرانجام آن شخصیت افسانهای را تا حد یک «آدم آشنا» پایین نیاورده باشد.در جستجوی زمان از دست رفته 1 - طرف خانه سوان - مارسل پروست...

    ادامه مطلب
  • زندگی در کتابها

  • نیلوبلاگ

    يک موجود واقعی را، هر اندازه هم که دوستیمان با او ژرف باشد، بيشتر به وسيلهی احساسهايمان درک میکنيم؛ يعنی که برای ما حالتی مات دارد. وزنهی بیجانی است که حساسيت ما نمیتواند آن را بلند کند. اگر ات...

    ادامه مطلب
  • این قرن زمان آن نیست که بتوان به راستی زنان را پرستید.

  • نیلوبلاگ

    با خود گفت: جای تاسف است که هنوز هم اینهمه رمانتیکم.لیدی ال - رومن گاری...

    ادامه مطلب
  • به یک معنی از گفتن رازش به او لذت میبرد. چقدر ترس برش میدارد!

  • نیلوبلاگ

    گاهی اوقات نگاه سریعی به آن محیط منزه میانداخت، نگاهی چنان شوخ و دلنواز که بیننده بیم آن داشت که مبادا فتنهای برانگیزد؛ اما پیش از آن که مردی مجال تعجب بیابد یا به خود جرأت دهد، لبهایش به طور جدی ...

    ادامه مطلب
  • لیدی ال یکباره به تلخی اندیشید: چهجور غرامتی؟

  • نیلوبلاگ

    با تمام قوا سعی کردم فراموش کنم _کنسرتها، مسابقات، نمایشها، کتابها و مکالمات_ همه چیز را امتحان کردم. اما قلبم هنوز هم سردترین و تنهاترین چیزی بود که در جهان یافت میشد....چیزهایی هست که از دست رفتنشان را هیچ چیزی در دنیا نمیتواند جبران کند.لیدی ال - رومن گاری...

    ادامه مطلب
  • اینقدر در طبیعت تنها مانده که تبدیل شده به دو نفر

  • نیلوبلاگ

    فکر میکنم که مرد به خاطر یک جور جنون تنهایی مدتها بود که خاک دم میکرد و به خودش باورانده بود که دارد قهوه دم میکند. در ذهنم بود که به این قضیه اشاره کنم ولی اینقدر از این کارش شاد بود که دلم نیامد غرورش را بشکنم، من کی بودم که سعی کنم چیزی را که روزها و شبها وقت برده بود تا برایش تبدیل به امر مسلم شود، در نظرش از سکه بیندازم؟برادران سیسترز - پاتریک دوویت...

    ادامه مطلب
  • احساس رهایی

  • نیلوبلاگ

    در پاسخ به دلداریاش چهرهای متفکر و مغموم به خود گرفتم ولی حقیقت این بود که چندان از مرگش ناراحت نبودم. حالا که تاب مرده بود دلسوزیام هم مرده بود و دیگر میتوانستم چشماندازی از آیندهای بدون او داشته باشم. حیوان خوب و مهربانی بود ولی همواره بارش بر دوشم سنگینی میکرد؛ برای هم ساخته نشده بودیم.برادران سیسترز - پاتریک دوویت...

    ادامه مطلب