داو آخر

متن مرتبط با «شرط اول قدم آن است که مجنون باشیم» در سایت داو آخر نوشته شده است

از آنجا که ترانهاش را از بریم، و کلمه کلمه به دل سپردهایم

  • نیلوبلاگ

    در گذشته آرزو میکردیم دل زنی را که عاشقش بودیم به دست آریم، بعدها، همین حس که دل زنی با ماست میتواند برای عاشق کردنمان به او بس باشد....در این دورهی زندگی، پیشتر چندباری دچار عشق شدهایم؛ و او دی...

    ادامه مطلب
  • استراتژیام در روابط اجتماعی در کل بیشتر "گوش دادن در سکوت" بود

  • نیلوبلاگ

    گفتم: «چه باحال!» و عالمانه سر تکان دادم و در همین لحظه بود که ذخیرهی موضوعات مشترکمان برای صحبت کردن، ته کشید. شاید باید در مورد نمایشی که کار کرده بودند میپرسیدم ولی مشکل اینجا بود که: 1- اصلا نمیدانستم چه هست، 2- برایم مهم نبود که بدانم چه هست، و 3- اصلا اهل گپوگفت بیهدف نیستم.در جستوجوی آلاسکا - جان گرین...

    ادامه مطلب
  • بچههای دیگر با همهی نقایصی که داشتند، هیچکدامشان نمردند

  • نیلوبلاگ

    همهی شب، در سکوت، احساس میکردم که از فرط وحشت نمیتوانم حرکت کنم. حالا دیگر چه چیز ترسناکی وجود داشت که بخواهم بابتش وحشتزده باشم؟ بدترین اتفاق پیش آمده بود. او مرده بود. او که قول داده بود که بعدا...

    ادامه مطلب
  • برای اینکه هنرمند بشوی، باید حتما انسان باشی.

  • نیلوبلاگ

    آرزو داشتم با هنر خودم درددل کنم و آنچه را که ناگفتنی است، بیرون بریزم. دلم میخواست میتوانستم به خود بگویم که چرا هیچ چیز در زندگی مرا خشنود نمیکند. دلم میخواست به کسی دل میباختم و همه چیزم را فد...

    ادامه مطلب
  • دوپراس: کاراسی که فقط از دو تن تشکیل شده باشد

  • نیلوبلاگ

    زن و شوهر مثل دو پرندهی عاشق بودند. مدام یکدیگر را با هدایای کوچک خود سرگرم میکردند: منظرههایی که از پنجرهی هواپیما ارزش دیدن داشتند، تکههای جالب و آموزندهی مطالبی که داشتند میخواندند، خاطراتی که از سر اتفاق از گذشتهها به یاد میآوردند.گهوارهی گربه – کرت ونهگات...

    ادامه مطلب
  • ناگزیر، آدمی میباید که به خود بگوید میفهمد

  • نیلوبلاگ

    و من جیغکشان گفتم: «وای، خدایا _ زندگی! کیست که بتواند یک دقیقهی آن را درک کند؟»کاسل گفت: «زور بیخودی نزن. فقط وانمود کن میفهمی.»از هم وا رفتم. گفتم: «این که گفتین – این نصیحت خوبیه.»گهوارهی گربه – کرت ونهگات...

    ادامه مطلب
  • هنوز نزدیک آن سنی بودیم که آدمی میپندارد آنچه را مینامد میآفریند

  • نیلوبلاگ

    مسئله این بود که رویاهای من دربارهی سفر و دربارهی عشق چیزی جز لحظههایی از جهشی یگانه و کاستیناپذیر از همهی نیروهای زندگی من نبودند _ لحظههایی که امروزه به گونهای ساختگی از هم جدایشان میکنم.در جستجوی زمان از دست رفته 1 - طرف خانه سوان - مارسل پروست...

    ادامه مطلب
  • دوستی نبود که خانوادهام میخواستند داشته باشم

  • نیلوبلاگ

    اما از بلوک به دلایل دیگری خوششان نیامد. پیش از همه، پدرم را از خودش رنجاند که با دیدن سر و تن خیس او با علاقه پرسیده بود:«اِ، آقای بلوک، هوا چطور است؟ باران آمده؟ نمیفهمم، هواسنج که عالی بود.»و پاسخی که از بلوک شنید این بود:«مطلقاً نمیتوانم بگویم باران آمده یا نه، آقا. چنان بیرون از حیطهی عوامل ملموس زندگی میکنم که حواسم حتی زحمت ابلاغ آنها را به خودشان نمیدهند.»در جستجوی زمان از دست رفته 1 - طرف خانه سوان - مارسل پروست...

    ادامه مطلب
  • ای آن که جز از عدالتت ترسی نیست

  • نیلوبلاگ

    و عدالت تو هلاک کنندهی من است، و من از همهی عدالت تو گریزانم.دعای عرفه - امام حسین (ع)...

    ادامه مطلب
  • این قرن زمان آن نیست که بتوان به راستی زنان را پرستید.

  • نیلوبلاگ

    با خود گفت: جای تاسف است که هنوز هم اینهمه رمانتیکم.لیدی ال - رومن گاری...

    ادامه مطلب
  • اینقدر در طبیعت تنها مانده که تبدیل شده به دو نفر

  • نیلوبلاگ

    فکر میکنم که مرد به خاطر یک جور جنون تنهایی مدتها بود که خاک دم میکرد و به خودش باورانده بود که دارد قهوه دم میکند. در ذهنم بود که به این قضیه اشاره کنم ولی اینقدر از این کارش شاد بود که دلم نیامد غرورش را بشکنم، من کی بودم که سعی کنم چیزی را که روزها و شبها وقت برده بود تا برایش تبدیل به امر مسلم شود، در نظرش از سکه بیندازم؟برادران سیسترز - پاتریک دوویت...

    ادامه مطلب
  • نویسنده جماعت ناامید است

  • نیلوبلاگ

    لری در بین هر آواز مکثی می کرد تا به اطلاع هرکدام از افراد خانواده که تصادفا آنجا بود برساند بهار برای او سالی نو نیست، بلکه مرگ سال پیش است. خانوادهی من و بقیهی حیوانات - جرالد دارل ...

    ادامه مطلب
  • باران که می بارد

  • نیلوبلاگ

    در حالی که نی را می چرخانم می گویم: «یه بار، تو باشگاه... من و اون باید تمام توپ های فوتبال رو جمع می کردیم، و بارون گرفت...» آه می کشم: «احتمالا اون رمانتیک ترین چیزی بوده که برای من اتفاق افتاده.» پیتر با تعجب می گوید: «آخه دخترا با بارون چشون می شه!» به همه پسرهایی که دوست داشته ام - جنی هان ...

    ادامه مطلب
  • به راستی صلت کدام قصیده ای

  • نیلوبلاگ

    چهار بار از کاغذ نیما رونویسی کردم تا خوش خط از کار درآمد. چه میدانستم چیست. «مرا تو بیسببی نیستی» دیگر چه معنا میداد. یا عشقی که سخن میگوید. فکر میکردم چه چیزهای غریبی توی مدرسهشان یاد میگیر...

    ادامه مطلب
  • چطور است؟ یکی از طورهاست.

  • نیلوبلاگ

    از این آزادی وابسته به چند برگ کاغذ موسوم به قباله شما دلتان به هم نمی خورد؟ شب یک شب دو - بهمن فرسی ...

    ادامه مطلب
  • در همه شکست ها، گام نخست نیمی از همه ماجراست

  • نیلوبلاگ

    شاید مردی، به دلایل گوناگون، نخواهد زنی از لذت مصاحبتش برخوردار شود، اما به ندرت امکان دارد حتی خردمندی سالخورده از تصور این که دل کسی برایش تنگ نشده است احساس شادمانی کند. میدل مارچ - جورج الیوت ...

    ادامه مطلب
  • حقیقت چون سگ پاسبانی است که باید در لانه بماند

  • نیلوبلاگ

    لیر: ای پسر تو مرا دلقک می خوانی؟ دلقک: تو تمام عنوان های دیگرت را که با خود به دنیا آورده بودی از دست داده ای. امیر کنت: شهریارا، روی هم رفته این احمق نیست. دلقک: به راستی که نه. سروران و مهتران حماقت را برایم به انحصار نمی گذارند. لیرشاه - ویلیام شکسپیر ...

    ادامه مطلب
  • علم خدمت است و دین، اصلاح

  • نیلوبلاگ

      «خدمت» کمک به فرد یا جامعه است در «بودنش» و «اصلاح» کمک به فر...

    ادامه مطلب
  • تاریخ زندگی همه قهرمانان اعصار آلوده است

  • نیلوبلاگ

      انسان احتیاج دارد به تاریخی که باید باشد، امّا نیست. که شرح ز...

    ادامه مطلب
  • چه چیزی در این زندگی، شخصی تر از کتاب است؟

  • نیلوبلاگ

     فکر میکند خیلی ساده است. میخواهد بگوید مایا من همهاش را فهمیدهام. اما مغزش به او اجازه نمیدهد.واژههایی که پیدا نمیکنی، اقتباس میکنی.ما کتاب میخوانیم تا بدانیم که تنها نیستیم.ما کتاب میخوانیم، چون تنها هستیم.ما کتاب میخوانیم و دیگر تنها نیستیم.ما تنها نیستیم.میخواهد به او بگوید زندگی من لابهلای این کتابهاست، اینها را بخوان و قلبم را بشناس.زندگی داستانی اِی جِی فیکری - گابریل زوین  Let's block ads! بخوانید...

    ادامه مطلب