داو آخر

متن مرتبط با «رفیق نیمه راه من» در سایت داو آخر نوشته شده است

من به تو چیزی پیشکش کردم، تو هم قبولش کردی.

  • نیلوبلاگ

    یادت نرود که تو را به جایی راه دادم که هیچوقت هیچکس را راه ندادهام. بهجز این چیزی ندارم که به تو بدهم، چون در خودم چیزی ندارم....در - ماگدا سابو...

    ادامه مطلب
  • من از تو راه برگشتی ندارم

  • نیلوبلاگ

    هی، دوست داشتن کار راحتی نيست؛ دوست داشتن فقط به اين نيست که کنار يکی باشی، بايد بهش انس بگيری و به نظرش هم احترام بذاری و اينکه دوست داشتن يعنی هر چقدر طرف اذيتت کنه و دلت رو به درد بياره با اينکه دلت میخواد ازش متنفر بشی اما هيچ وقت نمیتونی. دوست داشتن اين نيست که هيچ وقت از طرف بدت نياد، دوست داشتن يعنی بخوای بدت بياد و نتونی.Reply 1988 - E12...

    ادامه مطلب
  • برای اینکه هنرمند بشوی، باید حتما انسان باشی.

  • نیلوبلاگ

    آرزو داشتم با هنر خودم درددل کنم و آنچه را که ناگفتنی است، بیرون بریزم. دلم میخواست میتوانستم به خود بگویم که چرا هیچ چیز در زندگی مرا خشنود نمیکند. دلم میخواست به کسی دل میباختم و همه چیزم را فد...

    ادامه مطلب
  • بدون راه فرار

  • نیلوبلاگ

    بیشتر از هر وقت دیگری از تنها بودن با او میترسیدم... برخلاف همهی حرفها، از این نمیترسیدم که نفر سوم اتاق شیطان باشد، از این وحشت داشتم کشیشی باشد که او را وادار به اعتراف کند... و من میماندم و ده...

    ادامه مطلب
  • دانشمند بد

  • نیلوبلاگ

    من دانشمند, خیلی بدی هستم. من هر کاری از دستم بر بیاید میکنم تا حال آدمیان خوشتر شود، حتی اگر این کار غیر علمی باشد. هیچ دانشمند,ی که لایق اسم دانشمند, باشد چنین حرفی نمیزند.گهوارهی گربه – کرت ونهگات...

    ادامه مطلب
  • مهربان اله من

  • نیلوبلاگ

    به تو اطمینان کردم، نجاتم دادی.دعای عرفه - امام حسین (ع)...

    ادامه مطلب
  • من پیش از تو

  • نیلوبلاگ

    - خودت رو گول نزن، وقتی اونم نبود زندگيت خوب بود.- واقعا؟ پس چرا نمیتونم هيچکدوم از اون روزای خوب رو به ياد بيارم؟Goblin - Ep 6 - 2016 Korean Series...

    ادامه مطلب
  • و ترس از دشمن احساس کینه را نیز نسبت به او زایل میکند

  • نیلوبلاگ

    شاتوف روی یک صندلی در گوشهای نشست و کف دو دستش را روی زانوان تکیه داد و به آرامی گفت: «آدمهای کاغذی! فکرهاشان همه چاکرمآبانه است. هیچ اصالتی ندارد.»اندکی ساکت ماند و بعد ادامه داد: «کینه هم در کار...

    ادامه مطلب
  • نیازمندیم به عاشق بودنت

  • نیلوبلاگ

    چه احمق هایی هستیم، نه؟ واقعا چه احمق هایی! توی آفتاب نشستیم و داریم آواز می خونیم. اونم آواز عاشق وانه، من برای عشق زیادی پیرم و تو زیادی جوونی، ولی وقتمون رو با خوندن آواز عاشقانه هدر می دیم. ای بابا، بیا یک لیوان شربت بزنیم. باشه؟ خانوادهی من و بقیهی حیوانات - جرالد دارل ...

    ادامه مطلب
  • رفیق جنگی

  • نیلوبلاگ

    ریویر متوجه شد که این زیردست خود را، که او نیز سنگینی شب را بر دوش می کشید، بسیار دوست می دارد. اندیشید که: «ما رفیق جنگی هستیم. اما گمان نمی کنم هیچ وقت حدس بزند که بیداری امشب چقدر ما را به هم نزدیک می کند.» پرواز شبانه - آنتوان دو سنت اگزوپری ...

    ادامه مطلب
  • من نمی خواهم درست آنچه باشم که هستم

  • نیلوبلاگ

    ژان: بله شما پسر کوچکی دارید که می خواهد بعد از مرگ شما لویی یازدهم شود. آیا به خاطر او نمی خواهید بجنگید؟ شارل: نه، چه فرزند نفرت انگیزی. او از من متنفر است. این جانور کوچولوی خودپسند از همه متنفر است. من نمی خواهم به خاطر او برای خود دردسر درست کنم. من نه دلم می خواهد پدر باشم نه پسر: به خصوص پسر لویی مقدس. ژاندارک - جرج برنارد شاو ...

    ادامه مطلب
  • خداوند برای دشمن ما نیز حقی قائل است

  • نیلوبلاگ

    دونواز: [...] اگر ما بیش از حد به خود جرأت دهیم و آن چه را که باید خودمان از عهدهی انجامش برآییم و اجرایش را از خدا بخواهیم بی تردید مغلوب خواهیم شد و درست و حسابی به خدمتمان خواهند رسید. ژاندارک - جرج برنارد شاو ...

    ادامه مطلب
  • هیهات من الذله

  • نیلوبلاگ

    فرهنگ عصیان و سر باز زدن از سایه شوم اُمَوی کاری است که اباعبدالله الحسین (ع) به همه تاریخ بشریت هدیه کرد. فرهنگ اموی - رومی تبلیغ کرده بود که کاری نمی شود کرد، و معاویه همیشه در اثر تبلیغ همین جمله زنده بود. شما اگر باور کنید این فرهنگ دروغ است، خودش فرو می ریزد. این ترس ما از مرگ است که حکومت دیکتاتوران را حفظ می کند نه اسلحه ها و لشگرهایشان. کربلا مبارزه با پوچی ها - اصغر طاهر زاده ...

    ادامه مطلب
  • منم آن که از بندگانت ترسیده ام و خود را از تو در امان دیده ام

  • نیلوبلاگ

    داو (لغت نامه دهخدا) :نوبت بازی نرد و شطرنج،نوبت باختن نرد و قمار و بازی های دیگر.ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاهل نظر دو عالم در یک نظر ببازندعشق است و داو اولبر نقد جان توان زد"حافظ"ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــداو آخرنام رمانی علمی - تخیلینوشته ی برزو سریزدیبرای رده ی سنی کودک و نوجوان است.ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

    ادامه مطلب
  • آن زندگی که من به تو دادم

  • نیلوبلاگ

    دونّا آنّا: [...] شاید لازمه اینم بفهمیم که دلیل واقعی گریه کردنمون در مقابل مرگ، همون دلیلی نیست که خودمون خیال می کنیم...دون جورجو: ما برای کسی که تازه از دست داده ایم گریه می کنیم. دونّا آنّا: برای زندگی خودمونه که همراه عزیزِ مرده مون می میره. دون جورجو: نه! دونّا آنّا: چرا، چرا! ما برای خودمون گریه می کنیم. چون کسی که می میره، دیگه نمی تونه چیزی از زندگی به ما بده. اگه گریه برای خودم نیست، ...

    ادامه مطلب
  • امید را باید با گرسنگی کشت تا حیوان میزبانش را گمراه و گیج نکند

  • نیلوبلاگ

    امید نوعی آفت است. بی گناه ترین بافت ها را می خورد و رشد میکند. بقایش در این تواناییِ تکامل یافته نهفته است که می تواند از هرچیز که به سود رشدش نیست، چشم بپوشد و خود را روی چیزی بیفکند که هستی اش را توانمند می کند. سپس آنچه را یافته به قدری نشخوار می کند که کوچکترین ذره غذایی اش استخراج شود. حالا، امید دیوانه وار می جوید.... آدمیزاد با پاسخ قطعی آسان تر از پاسخ مبهم کنار می آید. این قضیه به امید و ماهیت آن مربوط می شود. امید انگلی است در بدن انسان که در همزیستی کامل با قلب او زنده است. کافی نیست انسان دست و پای آن را ببندد و گوشه ای تاریک پنهانش کند. به آن گرسنگی نیز نمی شود داد. نمی شود فق...

    ادامه مطلب
  • این خانه مال من است

  • نیلوبلاگ

    رد گفت: «خانهها به آدمها احتیاج دارند. همهی شما باید این را بدانید. اوه، مسلماً، آدمها باعث خرابیشان میشوند - کف زمین که خش میافتد و چاه فاضلاب که بند میآید و از اینجور چیزها - اما هیچکدام از اینها قابلمقایسه با بلایی نیست که سر یک خانهی متروک میآید. انگار قلب خانه از سینهاش خارج می...

    ادامه مطلب
  • من و تهران

  • نیلوبلاگ

    رازت چیست؟ این را مادر میپرسد، یک ماهی است که پیشم آمده، هوای تهران به او نمیسازد. پوستش خشک میشود. هر روز، بعد از برگشت از آموزشگاه، دستمالی را نشانم میدهد که با آن خانه را تمیز کرده و میگوید همهاش دوده است. دستمال سیاه را جلوی چشمام میگیرد، میگوید ببین کجا زندگی میکنی. به خاطر کی موندی تهران؟ من نباید بدونم؟ جوابی ندارم به او بگویم. رازی ندارم. فقط میخواهم تهران بمانم. اسم شوهر من تهران است - ساچلی - زهره شعبانی ...

    ادامه مطلب
  • منطقی

  • نیلوبلاگ

    هیچ وقت متوجه نشده چرا مردم در زندگی شان سعی می کنند راجع به هر مسئله ای بیندیشند، و آن را هضم کنند، در حالی که می توانند آن را همان طور که هست قبول کنند. آدم همین است که هست و آن کاری را می کند که می تواند، و باید با شرایط کنار بیاید. مردی به نام اُوِه - فردریک بَکمَن ...

    ادامه مطلب
  • رفیق ابدی

  • نیلوبلاگ

    وقتی روشن شد که انسان فقط «هست» و همواره با «خود»ش می باشد، باید در این دنیا «خود»ش را طوری بسازد که وقتی در زندگی ابدی بنا است با خودش به سر ببرد، با خودی نورانی و معنوی همراه باشد. ... وقتی که انسان با مرگ به نزد «خود»ش برگشت و با «خود» زندگی را شروع کرد اگر در طول زندگی دنیایی اش به «غیر خود» توجه کرده باشد می بیند که در آن عالم «خود»ش «خالی» است و پر از هیچ است. آشتی با خدا از طریق آشتی با خود راستین - اصغر طاهرزاده ...

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    رفیق ابدی | دوتا رفیق ابدی |