
اگر اختیار داشت جوانان سال 1848 را توی زندان حبس میکرد و برایشان نطق میکرد: شعار دادن بس است، ادبیات به چه درد میخورد، بروید برای خودتان یک کار بهدردبخور پیدا کنید. دوست نداشت پای سخنرانیهای انقلابی بنشیند، وگرنه با تکتکشان درمیافتاد. زود باشید از کافهها بزنید بیرون و توی مزرعهها و کارخانهها تن به کار بدهید.در - ماگدا سابو...
ادامه مطلب
در گذشته آرزو میکردیم دل زنی را که عاشقش بودیم به دست آریم، بعدها، همین حس که دل زنی با ماست میتواند برای عاشق کردنمان به او بس باشد....در این دورهی زندگی، پیشتر چندباری دچار عشق شدهایم؛ و او دی...
ادامه مطلب
نوکزبانی حرف میزد و این دلنشین بود، چون حس میکردی بیش از آن که عیب زبانش باشد حُسن سرشتش است، مانند بازماندهای از معصومیت دوران کودکی که هرگز از دست نداده باشد. هر کدام از حروف بیصدایی که نمیتوانست به زبان بیاورد پنداری بدیای بود که از دستش برنمیآمد.در جستجوی زمان از دست رفته 1 - طرف خانه سوان - مارسل پروست...
ادامه مطلب
همهی شب، در سکوت، احساس میکردم که از فرط وحشت نمیتوانم حرکت کنم. حالا دیگر چه چیز ترسناکی وجود داشت که بخواهم بابتش وحشتزده باشم؟ بدترین اتفاق پیش آمده بود. او مرده بود. او که قول داده بود که بعدا...
ادامه مطلب
خوابهای طلایی یه مرد، رویاهای از دست رفتهی بیداریشه.شهرزاد - حسن فتحی - فصل دوم قسمت 8...
ادامه مطلب
فرنگیس هم مانند همهی آدمهای خودخواه وقتی ذلیل میشد، رقت انسان را برمیانگیخت، اینها فقط در اوج فرمانروایی میتوانند بزرگ جلوه کنند. وقتی ضربتی خوردند، ذلیل و بیچاره میشوند.چشمهایش - بزرگ علوی...
ادامه مطلب
در کومبره یک آدم «ناشناس» موجودی به همان اندازه باورنکردنی بود که خدایی اساطیری، و به راستی کسی به یاد نمیآورد که در هر بار که در کوچهی سنت اسپری یا در میدان شهر واقعهی شگرفاشگرف ظهور غریبهای اتفاق افتاده بود، پژروهشهای دقیق بعدی سرانجام آن شخصیت افسانهای را تا حد یک «آدم آشنا» پایین نیاورده باشد.در جستجوی زمان از دست رفته 1 - طرف خانه سوان - مارسل پروست...
ادامه مطلب
گاهی اوقات نگاه سریعی به آن محیط منزه میانداخت، نگاهی چنان شوخ و دلنواز که بیننده بیم آن داشت که مبادا فتنهای برانگیزد؛ اما پیش از آن که مردی مجال تعجب بیابد یا به خود جرأت دهد، لبهایش به طور جدی ...
ادامه مطلب
در پاسخ به دلداریاش چهرهای متفکر و مغموم به خود گرفتم ولی حقیقت این بود که چندان از مرگش ناراحت نبودم. حالا که تاب مرده بود دلسوزیام هم مرده بود و دیگر میتوانستم چشماندازی از آیندهای بدون او داشته باشم. حیوان خوب و مهربانی بود ولی همواره بارش بر دوشم سنگینی میکرد؛ برای هم ساخته نشده بودیم.برادران سیسترز - پاتریک دوویت...
ادامه مطلب
اگر بنا باشد برای انسان بیش از آنچه نیاز دارد چیزهایی اختصاص داده نشود، ارزش زندگانی آدمی به کم بهایی و بی ارزشی زندگانی جانوران خواهد بود. لیرشاه - ویلیام شکسپیر ...
ادامه مطلب
لیدی برَکنِل: چنانچه بخواهم در کمال صراحت صحبت کنم، باید بگویم من زیاد طرفدار نامزدی های طولانی نیستم. این به افراد فرصت می دهد که پیش از ازدواج، با خلق و خوی یکدیگر آشنا شوند: یعنی کاری که من اصلا پیشنهاد نمی کنم. اهمیت صادق بودن - اسکار وایلد ...
ادامه مطلب
[خاندان پیامبر] کوه های استوار دین اویند، که خدا توسط آن ها خمیدگی پشت دین را راست نمود، و لرزش اندام هایش را از میان برد. ...
ادامه مطلب
دونواز: کسی پیدا نمی شود که از شما پیروی کند. ژان: من پشت سرم را نگاه نمی کنم که آیا کسی دارد از من پیروی می کند یا نه. ژاندا...
ادامه مطلب
کاچون: [...] قدرت بزرگ مذهبی هرگز با برهنگی چند آدم دیوانه و گناهانی مانند آن متزلزل نخواهد شد. بلکه آن هنگامی چنین قدرتی شیرازه اش از هم گسیخته خواهد شد که چنین مردم آلوده و بدخواهی که به قول فرمانده انگلیسی ها پروتستانیست خوانده می شوند بتوانند عرض وجود نمایند. ژاندارک - جرج برنارد شاو ...
ادامه مطلب
- آن پايين چه كار ميكردی؟- من آواز می خواندم. من خواننده بودم. - چه می خواندی؟ - آوازهای اندوه. ما آن پايين داشتيم از غصه دق می كرديم. ما فكر كرديم تا ابد آنجا گير كرده ايم. - اندوهِ چي؟ - اندوهِ دوری. ما تنها بوديم. از تنهايی می ترسيديم. از تنهايی...
ادامه مطلب
وقتی گفت می خواهی زنده ات کنم من سال ها بود که مرده بودم. سال ها بود که درد مردن و عذاب جان کندن را فراموش کرده بودم. از اخرین باری که مرده بودم سالها می گذشت. اما من هنوز از یاد اوری ان وحشت داشتم. چند روایت معتبر - چند روایت معتبر درباره ی مرگ - مصطفی مستور ...
ادامه مطلب
دوره گرد: اون جا تو اروپا هم سربازای ما به آسمون نگاه می کنن؟اینشتین: نه، جنگ چشم ها رو نزدیک بین و گردن ها رو خم می کنه. خیانت اینشتین - اریک امانوئل اشمیت ...
ادامه مطلب
داو (لغت نامه دهخدا) :نوبت بازی نرد و شطرنج،نوبت باختن نرد و قمار وبازی های دیگر.ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاهل نظر دو عالمدر یک نظر ببازندعشق است و داو اولبر نقد جان توان زد"حافظ"ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــداو آخرنام رمانی علمی - تخیلینوشته ی برزو سریزدیبرای رده ی سنیکودک و نوجوان است.ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ...
ادامه مطلب
وقتی آدم یک نفر را از دست می دهد، دلش برای خیلی از نکته های کوچک تنگ می شود؛ برای خنده هایش، این که چگونه در خواب خودش را از یک دنده، روی دنده ی دیگر می انداخت، یا این که آدم دیوار را به خاطر او رنگ می زد... مردی به نام اُوِه - فردریک بَکمَن ...
ادامه مطلب
سونیا سرش را بالا آورد و عمیق در چشمان اُوِه نگاه کرد.گفت «حالا باید من رو دو برابر قبل دوست داشته باشی.» و اُوِه یک بار دیگر به او دروغ گفت؛ چون گفت این کار را انجام خواهد داد، با وجودی که دقیقا می دانست که غیر ممکن است بتواند او را فراتر از آنچه دوست داشت، دوست داشته باشد. مردی به نام اُوِه - فردریک بَکمَن ...
ادامه مطلب