داو آخر

متن مرتبط با «آدم های شب» در سایت داو آخر نوشته شده است

رابطهی آدمها

  • نیلوبلاگ

    تو بودی که بعدها گفتی هیچ چیز تضمین ندارد و رابطهی آدمها يخچال و لباسشویی نیست که گارانتی داشته باشد. یک روز هست و یک روز نیست و اگر کسی تضمینی بدهد دروغ گفته است. رویای تبت - فریبا وفی بخوانید...

    ادامه مطلب
  • در واژگان امرنس، «سیرک» به معنی مصیبتهای ملی بود

  • نیلوبلاگ

    اگر اختیار داشت جوانان سال 1848 را توی زندان حبس میکرد و برایشان نطق میکرد: شعار دادن بس است، ادبیات به چه درد میخورد، بروید برای خودتان یک کار بهدردبخور پیدا کنید. دوست نداشت پای سخنرانیهای انقلابی بنشیند، وگرنه با تکتکشان درمیافتاد. زود باشید از کافهها بزنید بیرون و توی مزرعهها و کارخانهها تن به کار بدهید.در - ماگدا سابو...

    ادامه مطلب
  • چیزی شبیه مردن

  • نیلوبلاگ

    البته آدم به این راحتی نمیمیرد، اما اینطور بگویم، چیزی شبیه مردن بود. بعدش اتفاقاتی که از سر میگذراندی از تو چنان آدم زیرکی میسازد که آرزو میکنی ای کاش دوباره میتوانستی خنگ باشی، خنگِ بهتماممعنا....همهشان لحظهی خطر را میشناسند و ضمناً میفهمند قرار است بمیرند [...] ولی اصلا لازم نیست برای هیچکدام دلت بسوزد. گرفتن جانشان مهربانانهتر از این است که ولشان کنی تا با همهی خطرهایی که وجود دارد ولگرد بشوند.در - ماگدا سابو...

    ادامه مطلب
  • از آنجا که ترانهاش را از بریم، و کلمه کلمه به دل سپردهایم

  • نیلوبلاگ

    در گذشته آرزو میکردیم دل زنی را که عاشقش بودیم به دست آریم، بعدها، همین حس که دل زنی با ماست میتواند برای عاشق کردنمان به او بس باشد....در این دورهی زندگی، پیشتر چندباری دچار عشق شدهایم؛ و او دی...

    ادامه مطلب
  • بازماندهای از معصومیت دوران کودکی

  • نیلوبلاگ

    نوکزبانی حرف میزد و این دلنشین بود، چون حس میکردی بیش از آن که عیب زبانش باشد حُسن سرشتش است، مانند بازماندهای از معصومیت دوران کودکی که هرگز از دست نداده باشد. هر کدام از حروف بیصدایی که نمیتوانست به زبان بیاورد پنداری بدیای بود که از دستش برنمیآمد.در جستجوی زمان از دست رفته 1 - طرف خانه سوان - مارسل پروست...

    ادامه مطلب
  • بچههای دیگر با همهی نقایصی که داشتند، هیچکدامشان نمردند

  • نیلوبلاگ

    همهی شب، در سکوت، احساس میکردم که از فرط وحشت نمیتوانم حرکت کنم. حالا دیگر چه چیز ترسناکی وجود داشت که بخواهم بابتش وحشتزده باشم؟ بدترین اتفاق پیش آمده بود. او مرده بود. او که قول داده بود که بعدا...

    ادامه مطلب
  • شبنامه

  • نیلوبلاگ

    پاریوقتا زور واقعیت به شور عشق و عاشقی میچربه؛ این رو بشین شبنامه کن!شهرزاد - حسن فتحی - فصل دوم قسمت 6...

    ادامه مطلب
  • خوابهای طلایی

  • نیلوبلاگ

    خوابهای طلایی یه مرد، رویاهای از دست رفتهی بیداریشه.شهرزاد - حسن فتحی - فصل دوم قسمت 8...

    ادامه مطلب
  • آدمهای خودخواه

  • نیلوبلاگ

    فرنگیس هم مانند همهی آدمهای خودخواه وقتی ذلیل میشد، رقت انسان را برمیانگیخت، اینها فقط در اوج فرمانروایی میتوانند بزرگ جلوه کنند. وقتی ضربتی خوردند، ذلیل و بیچاره میشوند.چشمهایش - بزرگ علوی...

    ادامه مطلب
  • ناگزیر، آدمی میباید که به خود بگوید میفهمد

  • نیلوبلاگ

    و من جیغکشان گفتم: «وای، خدایا _ زندگی! کیست که بتواند یک دقیقهی آن را درک کند؟»کاسل گفت: «زور بیخودی نزن. فقط وانمود کن میفهمی.»از هم وا رفتم. گفتم: «این که گفتین – این نصیحت خوبیه.»گهوارهی گربه – کرت ونهگات...

    ادامه مطلب
  • شخصیت افسانهای

  • نیلوبلاگ

    در کومبره یک آدم «ناشناس» موجودی به همان اندازه باورنکردنی بود که خدایی اساطیری، و به راستی کسی به یاد نمیآورد که در هر بار که در کوچهی سنت اسپری یا در میدان شهر واقعهی شگرفاشگرف ظهور غریبهای اتفاق افتاده بود، پژروهشهای دقیق بعدی سرانجام آن شخصیت افسانهای را تا حد یک «آدم آشنا» پایین نیاورده باشد.در جستجوی زمان از دست رفته 1 - طرف خانه سوان - مارسل پروست...

    ادامه مطلب
  • هنوز نزدیک آن سنی بودیم که آدمی میپندارد آنچه را مینامد میآفریند

  • نیلوبلاگ

    مسئله این بود که رویاهای من دربارهی سفر و دربارهی عشق چیزی جز لحظههایی از جهشی یگانه و کاستیناپذیر از همهی نیروهای زندگی من نبودند _ لحظههایی که امروزه به گونهای ساختگی از هم جدایشان میکنم.در جستجوی زمان از دست رفته 1 - طرف خانه سوان - مارسل پروست...

    ادامه مطلب
  • احساس رهایی

  • نیلوبلاگ

    در پاسخ به دلداریاش چهرهای متفکر و مغموم به خود گرفتم ولی حقیقت این بود که چندان از مرگش ناراحت نبودم. حالا که تاب مرده بود دلسوزیام هم مرده بود و دیگر میتوانستم چشماندازی از آیندهای بدون او داشته باشم. حیوان خوب و مهربانی بود ولی همواره بارش بر دوشم سنگینی میکرد؛ برای هم ساخته نشده بودیم.برادران سیسترز - پاتریک دوویت...

    ادامه مطلب
  • ولی نمی شه آدم از خودش فرار کنه

  • نیلوبلاگ

    اگه آهنگی بشنوین که دلتون رو به درد بیاره، به خاطرش گریه کنین و بعد یه دفعه دیگه گریهتون نگیره، دیگه به اون آهنگ گوش نمی دین. سیزده دلیل برای اینکه - جِی اَشِر ...

    ادامه مطلب
  • چیزهای اختصاصی

  • نیلوبلاگ

    اگر بنا باشد برای انسان بیش از آنچه نیاز دارد چیزهایی اختصاص داده نشود، ارزش زندگانی آدمی به کم بهایی و بی ارزشی زندگانی جانوران خواهد بود. لیرشاه - ویلیام شکسپیر ...

    ادامه مطلب
  • نامزدی های طولانی

  • نیلوبلاگ

    لیدی برَکنِل: چنانچه بخواهم در کمال صراحت صحبت کنم، باید بگویم من زیاد طرفدار نامزدی های طولانی نیستم. این به افراد فرصت می دهد که پیش از ازدواج، با خلق و خوی یکدیگر آشنا شوند: یعنی کاری که من اصلا پیشنهاد نمی کنم. اهمیت صادق بودن - اسکار وایلد ...

    ادامه مطلب
  • آدمی قادر است از نگاه دیگری، مجروح شود...!

  • نیلوبلاگ

    اما آیا به راستی این می تواند حقیقت داشته باشد که چشم، که به عنوان شکننده ترین و ملایم ترین چیز محسوب می شود، و چون بزدلی، با بلند شدن کوچک ترین گرد و خاک خود را می بندد، ظالم و ستمگر و قانل و جلاد نام داشته باشد؟! هر طور میل شماست - ویلیام شکسپیر ...

    ادامه مطلب
  • کوه های استوار

  • نیلوبلاگ

      [خاندان پیامبر] کوه های استوار دین اویند، که خدا توسط آن ها خمیدگی پشت دین را راست نمود، و لرزش اندام هایش را از میان برد.  ...

    ادامه مطلب
  • حواس پرتی های مذهبی

  • نیلوبلاگ

    کاچون: [...] قدرت بزرگ مذهبی هرگز با برهنگی چند آدم دیوانه و گناهانی مانند آن متزلزل نخواهد شد. بلکه آن هنگامی چنین قدرتی شیرازه اش از هم گسیخته خواهد شد که چنین مردم آلوده و بدخواهی که به قول فرمانده انگلیسی ها پروتستانیست خوانده می شوند بتوانند عرض وجود نمایند. ژاندارک - جرج برنارد شاو ...

    ادامه مطلب
  • - تو خوشبخت بودی؟

  • نیلوبلاگ

    - آن پایین چطور بود؟- تاریک بود. تاریکِ تاریک. - تو چه می کردی؟ - من شاعر بودم. شعر می گفتم. - درباره ی چی؟ - گاهی در آن تاریکیِ محض تکه هایی از نور می افتاد روی در و دیوار و من چیزهایی می دیدم. من درباره ی چیزهایی که می دیدم شعر می گفتم. - اما بیشتر شعرهای شما درباره ی زن است. - زن ها همیشه روشن بودند. آن جا پر از زن بود. عشق روی پیاده رو - هَل مِن مَحیص؟ - مصطفی مستور ...

    ادامه مطلب